دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
با علم فتح دران راه دورسایه فشان شد بحد« کنت پور»
من ز پی شرم خداوند خویشرفته ز جای خود و پیوند خویش
بعد دو روزی که رسیدم ز راهزآمدنم زود خبر شد به شاه
از درشه با همه شرمندگیآمدم اندر وطن بندگی
گرچه شد از بهر چنین نامهایداد مرا گرمی هنگامهای
گرمی دل نیست چو حاصل مراسرد شد از آب سخن دل مرا
چند گهم بود به دل این خیالتازه کنم هر صفتی را جمال
آنچه زسر جوش دل نقشبندمعنی نو بود و خیال بلند
آن که شناسندهٔ این گوهرستگر همه نفرین کندم در خورست
لیک اگر پند من آری به گوشمصلحت آن ست که مانی خموش
ور هوس مثنویات در دل استحل کنم این بر تو که بس مشکل است
ور غزلت یاد جوانی دهدوز خوشی طبع، نشانی دهد
حمد خداوند سرایم نخستتا شود این نامه به نامش درست
من که به حکم تو درین کارگاهاز عدم این سو ، زدهام بارگاه
پیش رو کوکبه انبیاءکوکبش از منزلت کبریاء
رفته و باز آمده در یک زمانرفتن و باز آمدنش توأمان
یافت خبر خسرو مشرق پناهناصر حق وارث این تخت گاه
شه به چنین وقت برآهنگ میرخش طرب کرد روان پی به پی
در وسط ماه ربیع نخستعزم سفر کرد به مشرق درست
کز پدر اول برسانش سلاموآخرش آئین دعا کن تمام
گفت به حاجب که بشه باز پویخدمت من گوی و پس آنگه بگوی
ای سر از آئین وفا تافته !وز تو دلم تافتگی یافته !
داد جوابی ادب آمیختهتعبیههای عجب آمیخته
ای ز نسب گشته سزای سریرور پسری ، همچو پدر بی نظیر