دفتر شعر
۱۰۰ شعر در این دفتر
ای شهٔ مشرق شده چون آفتابوز تو جهان در حد مغرب بتاب
پادشه شرق، که آن مژده یافتروش ، چو خورشید زمشرق، بتافت
شاه به رویش چو نظر کرد چستدید دران آئینه خود را درست
روز چو آخر شد و گرما گذشتچشمه خور خواست ز دریا گذشت
چون به سخن رفت بسی داوریدور درآمد به نصیحتگری
شب چو وداع مه و سیاره کردصبح دم از مهر قبا پاره کرد
کرد چو ره در سرطان آفتابچشمهٔ خورشید فرو شد به آب
رخش طلب کرد شه کام گارشد بگهٔ چاشت به دولت سوار
حضرت دهلی کنف دین و دادجنت عدن ست که آباد باد
مسجد جامع که ز فیض الهزمزمهٔ خطبهٔ او تا به ماه
شکل مناره چو ستونی ز سنگاز پی سقف فلک شیشه رنگ
در کمر سنگ میان دو کوهآب گهر صفوة و دریا شکوه
مردم او جمله فرشته سرشتخوش دل و خوش خوی چو اهل بهشت
خانه چو خورشید به جوزا گرفترفت در آن خانه درون جا گرفت
ساخته از حکمت کار آگهانخانهٔ گردنده بگرد جهان
کرد چوره در سرطان آفتابچشمهٔ خورشید فرو شد باب
پیل چو کوهی که بود بیسکونچارستون زیر که بی ستون
گرمترین کارگزاران خوانمایده کردند ز مطبخ روان
بیره تنبول که صد برگ بستچون گل صد برگ بیامد بدست
شد زن مطرب به نوا پروریانجمنی پر ز مه و مشتری
گر چه پدر بر سر تختش کشیدشست و فرود آمد و پیشش دوید
لشکر اسلام که آنجا رسیدبود زمین تشنه که دریا رسید
جوهری شام به سودا گریکرده گهر پیش کش مشتری
چون دل شب حاملهٔ مهر گشتبر شب حامل مه کامل گذشت