دفتر شعر
۳۹ شعر در این دفتر
خداوندا دلم را چشم بگشایبه معراج یقینم راه بنمای
به نام آنکه جان را زندگی دادطبیعت را به جان پایندگی داد
خدایا چون به منشور الهیرقم کردی سپیدی و سیاهی
سخن آن به که بهر ارجمندیز معراج نبی یابد بلندی
جهان بی عشق سامانی نداردفلک بی میل دورانی ندارد
به تاریخ عجم دانندهٔ رازچنین کرد این حکایت را سرآغاز
چو بر هرمز سر آمد پادشاهیز خسرو تازه گشت آن کینه خواهی
چو صورتگر نمود آن صورت حالبه دام افتاد مرغ فارغ البال
چو صبح از پرده راه عاشقان کردبرون زد شعلهٔ گرم و دم سرد
حلاوت سنج شیرین شکر خندچنین برداشت مهر از حقه قند
چو قیصر دید ز اوج پایهٔ خویشچنان خورشید اندر سایهٔ خویش
شناسای معانی موبد پیرچنین کرد این خبر در نامه تحریر
شبی همچون سواد دیده پر نورهوا عنبر فشان چون طره حور
چو خندان گشت صبح عالم افروززمانه داد شب را مژدهٔ روز
شکر پاسخ ز شکر بند بگشادبه پاسخ لعل شکر خند بگشاد
سخن پرداز گویای خردمندچنین برداشت از دُرج گهر بند
هوای دلبر نو کرده در دلهمی شد ده به ده منزل به منزل
چه فرخ روزگاری باشد آن روزکه گردد هم نشین دو یار دل سوز
به صد خواهشگری شهرا پریرویبه عشرتگاه خود شد میهمان جوی
عروس صبح دم چون پرده برداشتجهان را جلوهٔ خور در نظر داشت
خبر شد چون به شیرین مشوشکه خسرو شد به شیرین دگر خوش
برون آمد چو صبح عالم افروزبسان جوی شیر از چشمهٔ روز
چو شیرین که گهی پیشش رسیدینمک بودی که بر ریشش رسیدی
حکایت فاش گشت اندر زمانهبه گوش عالمی رفت این فسانه