دفتر شعر
۳۹ شعر در این دفتر
به نام آنکه تن را نور جان دادخرد را سوی دانائی عنان داد
به نام نقشبند لوح هستیکه بر ما فرض کرد ایزد پرستی
چو در ارمن رسید از جنبش تیززره داران شیرین کرد پرهیز
شهنشه گفت کز بخت دل افروزبه جوی شیر خواهم رفت امروز
ملک را بود زنگی پاسبانیترش رخسارهای کژ مژ زبانی
که چون فرهاد روز خود به سر بردچو شمع صبح دم در سوختن مرد
شبی تاریک چون دریائی از قیربه دریا در چکید چشمهٔ شیر
چو بستان تازه گشت از باد نوروزجهان بستد بهار عالم افروز
به زاری گفت کای جانم بتو شادغمت شادی فزای جان من باد
جوابی با هزاران عذر چون قندگشاد و کرد شیرین را زبان بند
چو فرخ ساعتی باشد که تقدیردو عاشق را کند با هم به تدبیر
چو مه در چادر شب رفت در خوابفرو پیچیدگی گردون نطع مهتاب
ملک فرمود کآید موبدی زودکند پیوسته مقصودی به مقصود
چو مه در جلوه شد با نازنینانبه خلوت رفت از آن خلوت نشینان
در آمد قاصد اقبال سرمستبه توقیع ابد منشور در دست