دفتر شعر
۳۱ شعر در این دفتر
ای داده به دل خزینهٔ رازعقل از تو شده خزینه پرداز
ای عذر پذیر عذرخواهانعفو تو شفیع پرگناهان
شاه رسل و شفیع مرسلخورشید پسین و نور اول
فرخنده شبی که آن جهان گیراز نطع زمین شد آسمان گیر
چون گوهر مدح خواجه سفتموز غیب شنیدم، آنچه گفتم
شاهی که، به نصرت خدایی،ختمست برو جان گشایی
چون من بدو نامه زین ورق پیشراندم قلمی ز نکتهٔ خویش
ای چاره ده ماهه زرگانیهم خضر و هم آب زندگانی
گویند که در عرب، جوانیبودهست ز نسبت شبانی
دندانه گشای قفل این راززین گونه در سخن کند باز
چون رفت به گوش هر کس این رازوز هر طرفی برآمد آواز
چون ماند پریوش حصاریدر حجرهٔ غم به سوگواری
گوینده، حکایت آن چنان کردکان خسته چو با پدر روان کرد
پیر از دل دردمند برخاستاشتر طلبید و محمل آراست
خوانندهٔ حرف آشناییزین گونه کند سخن سرایی
توقیع کش مثال این حرفدر نامه، سخن چنین کند صرف
گویندهٔ این کهن فسانهزان شعله چنین کشد زبانه
آغاز صحیفهٔ معانیبر نام خدای جاودانی
آغاز سخن به نام شاهیکآراست چو چرخ بارگاهی
چون نافه گشاد باد نوروزبشکفت بهار عالم افروز
یک روز، به گاه نیم روزان،کانجم شد از آفتاب سوزان
افسانه سرای شکرین گفتز الماس زبان، گهر چنین سفت:
چون بر سر چرخ لاجوردیخورشید نهاد رو به زردی
بازم غم عشق در سر افتادبنیاد صبوریم بر افتاد