دفتر شعر
۴۷ شعر در این دفتر
ز یزدان بر آن شاه باد آفرینکه نازد بدو تاج و تخت و نگین
چو شد کار پیران ویسه به سربه جنگ دگر شاه پیروزگر
سپهدار توران از آن سوی جاجنشسته به آرام بر تخت عاج
چو آگاه شد شهریار جهانز گفتار بیدار کارآگهان
بدو گفت شاه ای سرفراز مردنه گرم آزموده ز گیتی نه سرد
بفرمود تا قارن نیکخواهشود باز و پاسخ گزارد ز شاه
چو روشن شد آن چادر لاژوردجهان شد به کردار یاقوت زرد
چو خورشید برزد سر از برج گاوز هامون برآمد خروش چکاو
چو نیمی ز تیره شب اندر گذشتسپهر از بر کوه ساکن بگشت
بفرمود تا پیش او شد دبیربیاورد قرطاس و مشک و عبیر
وز آن سوی گنگ اندر افراسیاببه رخشنده روز و به هنگام خواب
دو هفته بر این گونه شادان بزیستکه داند که فردا دلافروز کیست
دگر روز چون خور برآمد ز راغنهاد از بر چرخ زرین چراغ
چو از جهن پیغام بشنید شاههمی کرد خندان بدو بر نگاه
یکی تاج دادش زبرجد نگاریکی طوق زرین و دو گوشوار
دبیر نویسنده را پیش خواندسخن هرچه بایست با او براند
وز آن پس برآمد ز لشکر خروشزمین و زمان شد پر از جنگ و جوش
به ره کنده پیش و پس اندر سپاهپس کنده با لشکر و پیل شاه
بفرمود تا پیش او شد دبیربیاورد قرطاس و چینی حریر
وز آن پس بیامد خرامان دبیربیاورد قرطاس و مشک و عبیر
فرستادهٔ شاه چون بازگشتهمه شهر مکران پرآواز گشت
پس آگاهی آمد به افراسیابکه شاه جهاندار بگذاشت آب
به جیحون گذر کرد بر سوی بلخچشیده ز گیتی بسی شور و تلخ
از آن پس چنان بد که افراسیابهمی بود هر جای بیخورد و خواب