دفتر شعر
۴۷ شعر در این دفتر
چنان بد که گودرز کشوادگانهمی رفت با گیو و آزادگان
بیامد جهاندار با تیغ تیزسری پر ز کینه دلی پر ستیز
چو با ایمنی گشت کاووس جفتهمه راز دل پیش یزدان بگفت
بر این گونه تا سالیان گشت شصتجهان شد همه شاه را زیردست
شب و روز یک هفته بر پای بودتن آنجا و جانش دگر جای بود
چو یک هفته بگذشت ننمود رویبرآمد یکی غلغل و گفتگوی
جهاندار شد پیش برتر خدایهمی خواست تا باشدش رهنمای
سر هفته را زال و رستم به همرسیدند بیکام دل پر ز غم
چو بشنید خسرو ز دستان سخنیکی دانشی پاسخ افگند بن
غمی شد دل ایرانیان را ز شاههمه خیره گشتند و گم کرده راه
چو کیخسرو آن گفت ایشان شنیدزمانی بیاسود و اندر شمید
چو دستان شنید این سخن خیره شدهمی چشمش از روی او تیره شد
شهنشاه بر تخت زرین نشستیکی گُرزهٔ گاوپیکر به دست
به هشتم نشست از بر گاه شاهابی یاره و گرز و زرین کلاه
به ایرانیان گفت هنگام منفراز آمد و تازه شد کام من
بفرمود تا رفت پیشش دبیربیاورد قرطاس و مشک و عبیر
جهاندیده گودرز برپای خاستبیاراست با شاه گفتار راست
چو گودرز بنشست برخاست طوسبشد پیش خسرو زمین داد بوس
ز کار بزرگان چو پردخته شدشهنشاه زآن رنجها رخته شد
به ایرانیان گفت پیروز شاهکه بدرود باد این دل افروز گاه
چو بهری ز تیره شب اندر چمیدکی نامور پیش چشمه رسید
و زآن پس بخوردند چیزی که بودز خوردن سوی خواب رفتند زود
چو لهراسب آگه شد از کار شاهز لشکر که بودند با او به راه