دفتر شعر
۳۳ شعر در این دفتر
چنان دید گوینده یک شب به خوابکه یک جام می داشتی چون گلاب
چو گشتاسپ را داد لهراسپ تختفرود آمد از تخت و بربست رخت
چو یک چند سالان برآمد بریندرختی پدید آمد اندر زمین
چو چندی برآمد برین روزگارخجسته ببود اختر شهریار
برین ایستادند ترکان چیندو تن نیز کردند زیشان گزین
بپیچید و نامه بکردش نشانبدادش بدان هر دو گردنکشان
همان چون بگفت این سخن شهریارزریر سپهدار و اسفندیار
سخن چون بسر برد شاه زمینسیه پیل را خواند و کرد آفرین
چو آگاهی آمد به گشتاسپ شاهکه سالار چین جملگی با سپاه
چو از بلخ بامی به جیحون رسیدسپهدار لشکر فرود آورید
چو جاماسپ گفت این سپیده دمیدفروغ ستاره بشد ناپدید
چو اندر گذشت آن شب و بود روزبتابید خورشید گیهان فروز
بیامد سر سروران سپاهپسر تهم جاماسپ دستور شاه
دو هفته برآمد برین کارزارکه هزمان همی تیرهتر گشت کار
پس آگاهی آمد به اسفندیارکه کشته شد آن شاه نیزه گزار
چو اسفندیار آن گو تهمتنخداوند اورنگ با سهم و تن
بدو داد پس شاه بهزاد راسپه جوشن و خود پولاد را
چو بازآورید آن گرانمایه کینبر اسپ زریری برافگند زین
چو ترکان بدیدند کارجاسپ رفتهمی آید از هر سوی تیغ تفت
کی نامبردار فرخنده شاهسوی گاه باز آمد از رزمگاه
کی نامبردار زان روزگارنشست از بر گاه آن شهریار
یکی روز بنشست کی شهریاربه رامش بخورد او می خوشگوار
بدان روزگار اندر اسفندیاربه دشت اندرون بد ز بهر شکار
چو آگاه شد شاه کامد پسرکلاه کیان بر نهاده بسر