دفتر شعر
۳۱ شعر در این دفتر
کنون خورد باید می خوشگُوارکه می بویِ مشک آید از جویبار
ز بلبل شنیدم یکی داستانکه برخواند از گفتهٔ باستان
چو بگذشت شب گرد کرده عنانبرآورد خورشید رخشان سنان
به فرزند پاسخ چنین داد شاهکه از راستی بگذری نیست راه
کتایون چو بشنید شد پر ز خشمبه پیش پسر شد پر از آب چشم
به شبگیر هنگام بانگ خروسز درگاه برخاست آوای کوس
بفرمود تا بهمن آمدش پیشورا پندها داد ز اندازه بیش
سخنهای آن نامور پیشگاهچو بشنید بهمن بیامد به راه
یکی کوه بد پیش مرد جوانبرانگیخت آن باره را پهلوان
چو بشنید رستم ز بهمن سخنپراندیشه شد مغز مرد کهن
ز رستم چو بشنید بهمن سخنروان گشت با موبد پاکتن
بفرمود کاسپ سیه زین کنیدبه بالای او زین زرین کنید
چو رستم برفت از لب هیرمندپراندیشه شد نامدار بلند
نشست از بر رخش چون پیل مستیکی گُرزهٔ گاو پیکر به دست
چنین گفت با رستم اسفندیارکه ای نیک دل مهتر نامدار
بدو گفت رستم که آرام گیرچه گویی سخنهای نادلپذیر
چو از رستم اسفندیار این شنیدبخندید و شادان دلش بردمید
چنین گفت رستم به اسفندیارکه کردار ماند ز ما یادگار
چنین پاسخ آوردش اسفندیارکه گفتار بیشی نیاید به کار
چو رستم بدر شد ز پردهسرایزمانی همی بود بر در به پای
چو رستم بیامد به ایوان خویشنگه کرد چندی به دیوان خویش
چو شد روز رستم بپوشید گبرنگهبان تن کرد بر گبر ببر
بدانگه که رزم یلان شد درازهمی دیر شد رستم سرفراز
کمان برگرفتند و تیر خدنگببردند از روی خورشید رنگ