دفتر شعر
۳۸ شعر در این دفتر
به توفیق خدای صانع پاککه دانش میدهد بر ملک و افلاک
شنیدستم که در دور سلیمانکه بُد دیو و پری او را بفرمان
ز مرغان چون سلیمان قصه بشنیدبتندید و ببالید و بجوشید
روان شد باز تند و تیز منقاربخون بلبل زار کم آزار
به گل بلبل همی گفت ای دل افروزچراغ مهربانی را برافروز
شبی دور از لب و دندان اغیاربه دندان میگزیدم من لب یار
سپاه روز روشن چون برآمدقضا را ترک هجران بر سر آمد
به نزد خانهٔ دستور کشوروثاقی مختصر بگرفت بی در
جوابش داد هشیار سخنگویمگو ما را از این معنی بر این روی
به بلبل گفت بشنو تا چه گویمحدیثی خوش گذشته باز جویم
بدو گفت ای تو هم نیش و توهم نوشبمن رسوای عالم پرده درپوش
چو میرفتند بر بالای کهسارنسیم صبحدم آمد به گلزار
نسیم صبحدم آمد به گلشنبه چشمش گلشن آمد همچو گلخن
چو باز آمد به درگاه سلیمانصف اندر صف کشیده جمله مرغان
سلیمان گفت ای مرغ سخندانچرا مِی میخوری مانند رندان
شنیدی قصهٔ هاروت و ماروتکه بودند خادم درگاه لاهوت
جوابش داد بلبل کای پیمبرشراب ما ندارد جام و ساغر
از آن یک جرعه میدادند منصوراناالحق گفت و عالم کرد پر شور
سلیمان چون ز بلبل قصه بشنیدبسی اندر فراق گل بنالید
شبی موشی طلب میکرد روزیچو موران پا نهاده بهر روزی
مگو بیهوده هان ای موش خاموشچو افتادی در آتش در همی جوش
به دیوان آمدند مرغان چو دیوانهمی کردند پر از آشوب دیوان
جوابش داد و گفت ای چشمهٔ نورز رخسار تو بادا چشم بد دور
تو سیمرغی و یک مرغت هنر نیستچو مرغان اندرین راهت گذر نیست