دفتر شعر
۳۸ شعر در این دفتر
شنیدستم من از پیر خردمندجوانی در مغاک کوه الوند
شنیدستم که در عهد گذشتهامیری بود والی عهد گشته
بیا ای باز تند و تیز پروازمشو غره بجاه و عزت و ناز
به طوطی گفت ای مرغ شکرخوارتو هرگز بودهٔ با من جگرخوار
شنیدستم من از پیر فتوتبه مکتبخانهٔ شهر مروت
تو طوطی قفس را تا نمیرینخواهی رَستن از بند اسیری
بیا ای مرغ رنگین جامه بیبوسر تُرکانه داری پای هندو
برو طاوس شهوت را ببر سرکه بوی آرزویت میبرد سر
بیا ای مرغ نابالغ کجائیز عمر نازنین غافل چرائی
ز من پندی فرا گیر ای خردمندعتاب و خشم را بر پای نه بند
بیا ای هدهد صاحب هدایتچه داری تا خبر از هر ولایت
به بلبل گفت هدهدکای پریشانچرا کردی تو بیدادی بدیشان
بشرح جان اگر ادراک داریقدم بر فرق هفت افلاک داری
خداوندا توئی دانای عالمز عالم برتری و از جان عالم