دفتر شعر
۴۷ شعر در این دفتر
آن دید بقا که جز بقا هیچ ندیدوان دید فنا که جز فنا هیچ ندید
میپنداری که در همه کون کسی استکس نیست که دید تو غلط یا هوسی است
در سایهٔ فقر صد جهان، وانهمه هیچامّید کمال و بیمِ نقصان همه هیچ
با دانش او بیخبری داند بودبا غیرت او مختصری داند بود
در حضرت توحید پس و پیش مداناز خویش مدان و خالی از خویش مدان
گر بر در آفتاب روشن باشمآن به که چو سایه نامعین باشم
عشقش به وجود متّهم کرد تو راخو کردهٔ صد گونه ستم کرد تو را
این هر دو جهان عکس کمالی پنداروان عکس کمال او جمالی پندار
بگذر ز حس و خیال،ای طالب حالتا هر دو جهان جلال بینی و جمال
هر دل که به توحید ز درویشان استبیگانهٔ عشق نیست کز خویشان است
ای پردهٔ پندار پسندیدهٔ تووی وهم خودی در دل شوریدهٔ تو
چون محرم هم نفس نهای، تو چه کنیشایستهٔ این هوس نهای، تو چه کنی
شایستهٔ این هوس نهای، تو چه کنیدر بیقدری چون مگسی باشی تو
هیچ است همه، وسوسهٔ خاطر چنداز هیچ بلا، چند شود ظاهر چند
تا چند ازین غرور بسیار تو راتا کی ز خیال این نمودار تو را
این قالب اگر بلند دیدی ور پستمغرور مشو به پیش این خفته و مست
دل از می عشق مست میپنداریجان شیفتهٔ الست میپنداری
جان شیفتهٔ الست میپنداریو اندیشهٔ ما بهانهای بیش نبود
جانت به گُوِ تنی در افتاد و برفتجمشید به گلخنی در افتاد و برفت
جمشید به گلخنی در افتاد و برفتدر فرع کجا مشبّهی افتاده است
در فرع کجا مشبّهی افتاده استافلاک ز یکدگر فرو آسایند
آخر ره دورت به کناری برسدبا تو بد و نیک را شماری برسد
هر چند که نیستی کمت خواهد بودصد ساله برای یک دمت خواهد بود
چون هستی را نیست کسی اولیتربازی که توداری مگسی اولیتر