دفتر شعر
۴۷ شعر در این دفتر
ای بس که دل تو بیم دارد در پیشز آنست که دل دو نیم دارد در پیش
درویشی چیست مست و مفلس بودنبیخود خود را ز خویش مونس بودن
جز بیذاتی لایق درویشان نیستجز بیصفتی در صفت ایشان نیست
با درویشان، «کن و مکن» نتوان گفتجز از عدمِ بی سر و بن نتوان گفت
خلقان همه در آینهای مینگرندمشغول خودند و ز آینه بیخبرند
درها به فنا گشادهاند، اینت عجب!بر هیچ قرار دادهاند، اینت عجب!
تا کی غم یک قطرهٔ خوناب خوریمزهری به گمان چند به جُلّاب خوریم
دعوی وجود از سر مستی شوم استاز عین عدم خویش پرستی شوم است
درویشِ تو را توانگری میبایستنه روی سیاه بر سری میبایست
گر ما به هزار تک بخواهیم دویدآخر طمع از خویش بخواهیم برید
در عشق مرا چون عدم محض فزوداز هستی خویشم عدم محض ربود
چون در ره این کار مرا دید فزودآمد غم کار و دیدهٔ دید ربود
از بس که در آثار نمیبینم منجز پردهٔ پندار، نمیبینم من
هیچم همه تا با خود و با خویشتنمهستم همه تا با خود و با جان و تنم
نه فخر ز سرفرازیم میآیدنه عار ز حیله سازیم میآید
من ماندهام و لیک بی من منیییفارغ شده از تیرگی و روشنییی
زان روز که در صدر خودی بنشستمتا بنشستم به بیخودی پیوستم
اول همه نیستی است تا اول کارو آخر همه نیستیست تا روز شمار
عمری به فنا بر دلم آوردم دستتا دل ز فنا به زاری زار نشست
هیچم من و در گفت و شنید آمدهامدر نیست پدید و بیکلید آمدهام
این بیخودیی که من در آن افتادمشرحش بدهم که از چسان افتادم
ای دل! دیدی که هرچه دیدی هیچ استهر قصّهٔ دوران که شنیدی هیچ است
ای بود تو پیوسته بنا بود آخرتا کی باشی به هیچ خشنود آخر