دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
چون چارهٔ خویش میندانم چه کنممویی کم و بیش میندانم چه کنم
دل نیست مرا، یکی مصیبتخانهستجان نیز یکی سوختهٔ دیوانهست
سرگردانی بسوخت جانم چه کنمسرگشتهتر از همه جهانم چه کنم
سبحان الله! بر صفتی حیرانمکز حیرت خویش میبسوزد جانم
از پای در آمدم ز سرگردانیوز دست شدم ز غایت حیرانی
از دنیی فانیم جوی نیست پدیدوز عقبی نیز پرتوی نیست پدید
نه در سفرم یک دم و نی در حضرمنه خواب و خورم هست و نه بیخواب و خورم
چندان که بدین قصه فرو مینگرمیک ذرّه نمیرسد ز جائی دگرم
امروز منم شیفتهای حیرانینه دین و نه دل نه کفر و نه ایمانی
امروز منم ز خان و از مان بیرونچه خان و چه مان از دل و از جان بیرون
گه چون مه از آرزوی حق کاستهایمگه کلبهٔ دل به باطل آراستهایم
گر برکشم از سینهٔ پرخون آهیآتش گیرد جملهٔ عالم ماهی
از هم نفسانم اثری نیست امروزوز کار جهانم خبری نیست امروز
دل هرچه که دید خشک لب دید همهذرّات دو کون در طلب دید همه
چندان که مرا عقل و بصر خواهد بوددر تیهِ تحیرم سفر خواهد بود
چندان که مرا عقل به تن خواهد بوددر بحر تحسّرم وطن خواهد بود
چون بیخبرم از آنکه تقدیرم چیستاندیشهٔ شام و فکر شبگیرم چیست
نی کس خبری میدهد از پیشانمنه یک نفس آگهی است از پایانم
هر لحظه تحیر به شبیخون آیدتا جان پس ازین کجا شود، چون آید
چندان که ز هر شیوه سخن میگویممیننماید کنه معانی رویم
در بادیهٔ جهان دری بنماییدوین بادیه را پا و سری بنمایید
یک بیدل و بیرأی چو من بنماییدنه جامه و نه جای چو من بنمایید
دل رفت و جگر با دل ریش آمد بازکی مرغِ ز دام جسته پیش آمد باز
من زین دل بیخبر به جان آمدهاموز جان ستمکش به فغان آمدهام