دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
آن راه که راه عالم عرفان استبر هر گامی هزار دل حیران است
هر ذات که در تصرّف دوران استاندر طلب نور یقین حیران است
چندان که نگاه میکنم حیرانی استسرگشتگی و بی سر و بی سامانی است
بنشین که اگر بسی گذر خواهی کردهم بر سر خویش خاک بر خواهی کرد
بر بوی یقین درین بیابان رفتیموز عالم تن به عالم جان رفتیم
گر عقل مرا مصلحت اندیش آمدتا این چه طریقیست که در پیش آمد
احوالِ جهان سخت عجیب افتادستزیرکتر عقل بینصیب افتادست
مائیم و نصیب جز جگر خواری نهوز هیچ کسی به ذرهای یاری نه
دانی که چهایم نه بزرگیم نه خُرددانی که چه میخوریم نه صاف نه دُرد
مائیم در اوفتاده چون مرغ به دامدلخستهٔ روزگار و آشفته مدام
از آرزوی یقین چو مینتوان زیستبر خلق بباید ای خردمند! گریست
ای دل هر دم غم دگرگون میخورکم میزن و درد درد افزون میخور
این درد چه دردیست که درمانش نیستوین راه چه راهیست که پایانش نیست
حالِ دلِ باژگونه مینتوان گفتوصفی به هزار گونه مینتوان گفت
دل از همه عالم به کنار آمد بازبگریخت زلشکر به حصار آمد باز
دردا که به جز درد مرا کار نبودوز مِهْ دِه و ده کسی خبردار نبود
آن میخواهم که جایگاهی گیرمدر سایهٔ دولتی پناهی گیرم
هر روز غمی به امتحانم آمدوز حیرت دل کار به جانم آمد
دردا که ز خود بیخبرم باید مردآغشته به خونِ جگرم باید مرد
زانگه که بقا روی نمودست مراهر لحظه تحیری فزودست مرا
امروز منم ذوقِ خرد نادیدهانسی ز وجودِ نیک و بد نادیده
آگاه نیم از دل و جانم که چه بودپی مینبرم علم و عیانم که چه بود
چون عمر بشد زادِ رهم از «چه کنم»تدبیر گشادِ گرهم از «چه کنم»
بس رنج کشم طرب نمیدانم چیسترنجوری را سبب نمیدانم چیست