دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
ای بلبلِ روح مبتلا ماندهایکاندر پی این دام بلا ماندهای
ای روح! تویی به عقل موصوف آخرعارف شو و ره طلب به معروف آخر
ای مرغ عجب! ستارگان چینهٔ تستاز روز الست عهد دیرینهٔ تست
گه در غم روزگار و گه در قهریاز هرچه در اوفتادهای بیبهری
ای جان! چو تو از عالم بیچون آییدر حسن ز هرچه هست افزون آیی
ای روح! درین عالم غربت چونیبیآنهمه پایگاه و رتبت چونی
ای باز خرد! مباش گمراه آخربازآی به سوی ساعدِ شاه آخر
ای جانِ شریف! ترک این دنیی گیروز جسم ره عالم پر معنی گیر
ای بلبل روح چند باشی مگسیپَر باز کُن و به عرش رو در نَفَسی
بر جان و تنِ بیش بها میگریمبر فرقتِ این دو آشنا میگریم
با ما بنشین که هر دو همدم بودیمبا یکدیگر پیش ز عالم بودیم
دل را که هزار باره در خون کشمشوقت است که در خطهٔ بیچون کشمش
ای آن که به قدر برتر از افلاکیمیپنداری کانچه تویی از خاکی
ای آن که در این ره صفتاندیش نهایبیخویشتنی که عالم خویش نهای
چیزی که تویی زین تن مسکین تو نهایزین هشت پسین و چار پیشین تو نهای
بندیش که بر زمین نهای آن که توییواجرام فلک نشین نهای آن که تویی
ای وهم و خیال و حسِّ تو رهزن توبشناس که نیست جان تو در تن تو
آن ذات که جسم و جوهرش اسم بوددر جسم مدان که قابل قسم بود
گر مرغِ دلت کارِ روش ساز کنددُرج دل تو خزینهٔ راز کند
ای بس که فلک در صف انجم گرددتا یک مردم تمام مردم گردد
جانی که به نورِ حق ندارد امّیددر عالم اوهام بماند جاوید
جانی که نهفت زنگ دنیی او راروشن نکند صیقل معنی او را
هر دیده که راه بینشانی نشناختدر پرده بماند و زندگانی نشناخت
گر نفس تو بسملی شود تا دانیسر تا پایت دلی شود تا دانی