دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
سِرّی که به تو رسد ز خود پنهان دارامّید همه به درد بیدرمان دار
در هر دو جهان هرچه عجب داشتهایدر باطنِ خویش روز و شب داشتهای
پنهان گهریست در پسِ پردهٔ رازوندر طلبش خلق جهان در تک و تاز
از پردهٔ خود برون شدن عین خطاستزیرا که برون پرده گردی کم و کاست
هر چند که کارهای تو بسیاریستاز جزو به سوی کل شوی، آن کاریست
هر جان که ز حق حمایتی افتادهستدر هر دو جهان عنایتی افتادهست
آنجا که فروغ عالم جان بینیخورشید و قمر را اثری زان بینی
چون آینه پشت و رو شود یکسانتهم این ماند همان، نه این نه آنت
هر راز که هم پردهٔ جان تو شودآنست که نقد جاودان تو شود
تن از پی کارِ خویش سرگردان استجان بر سرِ ره منتظر فرمان است
کردم ورقِ وجودِّ تو با تو بیانتا کی باشی در ورق سود و زیان
هر سر که درین هر دو جهان داشتهانداز بهرِ نثارِ فرق جان داشتهاند
گاه از غم اودست ز جان میشوییگه قصهٔ او به دردِ دل میگویی
ای از تن منقلب گذر ناکردهجان را به سفر اهل بصر ناکرده
خوش باش که دل تمام میباز رهدوز محنتِ ننگ و نام میباز رهد
دانی تو که مرگ چیست از تن رستنیعنی قفس بلبل جان بشکستن
مرگ است خلاص عالم فانی رادرهم چه کشی ز مرگ پیشانی را
یک یک نفست زمان تو خواهد بودیک یک قدمت مکان تو خواهد بود
چون اصلِ اصول هست در نقطهٔ جاننقشِ دو جهان ز جان توان دید عیان
تا مرغ دلم شیوهٔ دمساز شناختدر سوز روش قاعدهٔ راز شناخت