دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
آنجا که نه جان رسید ونه تن آنجانه مرد رسد هرگز ونه زن آنجا
می نرهانی مرا ز من، من چکنمسیر آمدهام ز جان و تن، من چکنم
پیوسته دلم به جانت میخواهد جُستدست از توبه خون دیده میخواهد شست
چندانکه مرا میل به رفتن بیش استاین نفس سگم بر سر کار خویش است
راهی به خودم که مینماید آخربندی ز دلم که میگشاید آخر
گر تن گویم به خویشتن مینرودور جان گویم به حکم تن مینرود
تا چند به پای جان و تن خواهم رفتتا کی ز روش چنان که من خواهم رفت
از خود نتوان راه معانی کردنآهنگ به ملک جاوانی کردن
خواهی که ز اضطرار و خواری برهیوز بیادبی و بیقراری برهی
جان محرم درگاه همی باید برددل پر غم و پر آه همی باید برد
گر در سفر یگانگی خواهی بوداز جمع چرا کرانگی خواهی بود
آن را که ز حق روزفزون آید کاردر پنجهٔ همّتش زبون آید کار
در عشق دلی خراب چتواند کردبیخویشتنی صواب چتواند کرد
کارتو، نکو، او بتواند کردنیک تو و دو تو او بتواند کردن
عالم چو زکاف و نون توان آوردنپس شخص ز خاک و خون توان آوردن
ای دوست ز اندوه دل ریش چه سودپیش از من و تو چو رفت از پیش چه سود
تقدیر چو سابق است تعلیم چه سودجز بندگی و رضا و تسلیم چه سود
از کارِ قضا در تب و در تفت چه سودوز حکم ازل بیخور و بیخفت چه سود
گر دوزخی و اگر بهشتی امروزپیدا نشودخوبی و زشتی امروز
دی حکم حیات با اجل راندهاندکس را چه خبر تا چه عمل راندهاند
هر دل که زحکم رفته فرسوده شودافسوس که فرسودهٔ بیهوده شود
گر مردِ حقی مخالف باطل باشبر هیچ مکن قرار و در منزل باش
تا رخت وجودت به عدم در نکشندهر کار که کرده شد بهم درنکشند
آنجا که قرار کار عالم دادندهر چیز که دادند مسلم دادند