دفتر شعر
۳۲ شعر در این دفتر
نفست چه کند چو بند نگشایندشبا ره که شود که راه ننمایندش
از هستی خود دمِ تولاّ چه زنیموز نیستی آن دمِ تبرّا چه زنیم
جانی اگر از حق خبری میداریجسم ار ز سرخود نظری میداری
آنها که به علم و عقل در پیشانندکی فعل تو و من ازتو و من دانند
تا چند کنم گناه در گردن خویشوز بیم گنه قصد به خون خوردن خویش
تا چند روی بیهده از هر سوییتا کی گویی گزاف از هر رویی
بی حکم تو هیچ کار نتواند بودبیحکمت تو شمار نتواند بود
ترسم که چو بیش ازین جهانت ندهنداز بهر زمین شدن زمانت ندهند