دفتر شعر
۳۵ شعر در این دفتر
دنیا که برای ره گذر باید داشتاز زود گذشتنش خبر باید داشت
گر مرد رهی،رَخْت به دریا اندازسربار، برو، بر سرِ غوغا انداز
چون مرگ در افکند به غرقاب ترابا خاک برد با دل پرتاب ترا
چون هرچه بود اندک و بسیار نبوددر زیر دیار چرخ دیار نبود
دیدی تو که محنت زده و شاد بمردشاگرد به خاک رفت و استاد بمرد
عمری به هوس گذاشتی خیز و بروسر برکِه و مِه فراشتی خیز و برو
دانی تو که هر که زادناچار بمردبه از چو من و چون ز تو بسیار بمرد
چون قاعدهٔ بقای ما عین فناستبر عین فنا کار بنتوان آراست
کارت همه چون که خوردن و خفتن بودمیلت همه در شنودن و گفتن بود
تو بیخبری و تا خبر خواهد بوداز جملهٔ عالمت گذر خواهد بود
چون مردن تو چارهٔ یکبارگی استمردانه بمیر! این چه بیچارگی است
چون پنداری در بُنهٔ ما افتادصد فرعونی ز ما به صحرا افتاد
بر لوحِ دلت نقشِ دو عالم رقم استرو لوح بشوی و ز ناحق دودم است
گر مرد رهی، حدیث عالم چه کنیاز جان بگذر زحمت جان هم چه کنی
ای دل صفت نفس بد اندیش مگیربر جهل، پی صورت ازین بیش مگیر
چون بسیارست ضعف در ایمانتهرگز نبود حدیث مرگ آسانت
گفتی تو که مرگ چیست ای بیناییمرگ آینهٔ فضیحت و رسوایی
ای جان سبک روح! گران سنگی چیستنارفته دو گام، در ره، این لنگی چیست
در عالم محنت به طرب آمدهییدر دریائی و خشک لب آمدهیی
ای آنکه همیشه نفس خشنود کنیوین کار که نیست کردنی زود کنی
بر هر وجهی که بستهٔ اسبابیمرگت کند آگه که کنون در خوابی
تا کی ز غم زیان وسودت آخردر سینه و دل آتش ودودت آخر
دردا که به درد ناگهان خواهی شددل سوخته در فراق جهان خواهی شد
چون قاعدهٔ وجود پنداشتن استو افزون طلبی ما کم انگاشتن است