دفتر شعر
۳۵ شعر در این دفتر
دل از طربِ زمانه برداشتنیستو افزون طلبی ما کم انگاشتنیست
آن چیست مرا از غم و تیمار که نیستوز ناکامی اندک و بسیار که نیست
جانی است درین راه خطرناک شدهتن زیر زمین ز نیک و بد پاک شده
از عمر، تمام بهره، برداشته گیرهر تخم که دل میطلبد کاشته گیر
هر دیده که روی در معانی آوردبیشک ز کمال زندگانی آورد
عشاق که قصّهٔ دل افروز کنندجان همچو چراغ در سرِ سوز کنند
هر روز ز دل بر سرِ آتش میباشخاکِ کفِ پای خلقِ سرکش میباش
تا چند درِ فتوح جان دربندیدر پیش بُتِ نفس میان دربندی
هم تن ز وجودِ جان فرو خواهد ماندهم جان ز همه جهان فرو خواهد ماند
گر دیدهوری جمله نکو باید دیدبر باید رفت و پس فرو باید دید
گر عقل تو کامل است کم خور غم خویشهرکس را عالمی و تو عالم خویش