دفتر شعر
۴۳ شعر در این دفتر
شیر اجلت چو درکمین خواهد بوددر خاک فتادنت یقین خواهد بود
گیرم که ترا لطف الاهی آمددر ملک تو ماه تا به ماهی آمد
چون روی تو در هلاک خواهد بودنقسم تو دو گز مغاک خواهد بودن
از آتش دل چو دود بر خواهی خاستوز راه زیان و سود برخواهی خاست
زان پیش که در عینِ هلاکت فکنندبفکن همه پاک، بو که پاکت فکنند
تا کی به نظارهٔ جهان خواهی زیستفارغ ز طلسم جسم و جان خواهی زیست
گاهی به قبولِ خلق خواهی آویختگاهی به عصا و دلق خواهی آویخت
گر در کوهی مقیم و گر در دشتیبر خاک گذشتگان مجاور گشتی
چون رفتنِ بیقیاس داری در پیچندانک روی هراس داری در پی
ره بس دور است توشه بردار و بروفارغ منشین تمام بردار وبرو
هر رنگ که ممکن است آمیخته گیرهر فتنه که ساکن است انگیخته گیر
گیرم که جهان به کام دیدی وشدیزلف همه دلبران کشیدی و شدی
ای آنکه ز نفسِ شوم در آکفتیوز آرزوی روی بتان در تفتی
بس کس که ز کوچهٔ هوس برنامدتا از دو جهان به یک نفس برنامد
قومی که به خاک مرگ سر بازنهندتا حشر ز قال و قیل خود باز رهند
دو چشم ز اشک خیره میباید کرداز بس که غمم ذخیره میباید کرد
تا چند ز مرگِ خویش غمناک شویآن بِه که ز اندیشهٔ خود پاک شوی
ماتم زدگان عالم خاک هنوزمی خاک شوند در غم خاک هنوز
دنیا مطلب مباش مغرور ازوخود را میبین ز مرگ مهجور ازو
خلقند به خاک بیعدد آوردهاز حکم ازل رای ابد آورده
چون رفت ز جسم جوهر روشن مااز خار دریغ پر شود گلشن ما
بس داغ که چرخ بر دلِ ریش کشیدبس جان که به رای سوختن بیش کشید
دل کز سرِ عمر سرنگون بر میخاستاز هر مویش چشمه خون بر میخاست
زین بحر که در نهاد آمد تا سرفرّخ دلِ آنکه شاد آمد تا سر