دفتر شعر
۴۳ شعر در این دفتر
بس خون که دلم اول این کار بریختتا آخر کار چون گل از بار بریخت
در حبسِ وجود از چه افتادم منکز ننگِ وجود خود بیفتادم من
تن از دو جهان بس که حجابی برداشتاُمّی شد و دل ز هر کتابی برداشت
خلقی که درین جهان پدیدار شدنددر خانه به عاقبت گرفتار شدند
بس عمر عزیز ای دل مسکین که گذشتبس کافر کفر و مؤمن دین که گذشت
دردا که جفای چرخ پیوسته بماندوین جان نفس گسسته دل خسته بماند
ای دل دانی که کار دنیا گذریستوقت تو گذشت رو که وقت دگریست
هر ذره که در وادی و در کهساریستاز پیکر هر گذشتهیی آثاریست
اجزاء زمین تن خردمندان استذرات هوا جمله لب ودندان است
هر خاک که در جهان کسی فرسوده استتنهاست که آسیای چرخش سوده است
لاله ز رخی چو ماه میبینم منسبزه ز خطی سیاه میبینم من
پیش از من و تو پیر و جوانی بودستاندوهگنی و شادمانی بودست
دی خاک همی نمود با من تندیمیگفت که زیر قدمم افکندی
هر کوزه که بیخود به دهان باز نهمگوید بشنو تا خبری باز دهم
بر بستر خاک خفتگان میبینمدر زیر زمین نهفتگان میبینم
هر سبزه و گل که از زمین بیرون رُستاز خاک یکی سبزه خط گلگون رُست
بر فرق تو هر حادثه تیغی دگرستدر پیش تو هرواقعه میغی دگرست
ای اهل قبور! خاک گشتید و غبارهر ذرّه ز هر ذرّه گرفتید فرار
از مرگ، چو آب روی دلخواهم شدبا او به دو حرف قصّه کوتاهم شد