دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
چو بر تخت بنشست بهرام گوربرو آفرین کرد بهرام و هور
دگر روز چون بردمید آفتابببالید کوه و بپالود خواب
چنان بد که روزی به نخچیر شیرهمیرفت با چند گرد دلیر
ز پیش سواران چو ره برگرفتسوی خان بیبر به راهام تفت
برفت و بیامد به ایوان خویشهمه شب همی ساخت درمان خویش
چو یوز شکاری به کار آمدشبجنبید و رای شکار آمدش
چو بنشست می خواست از بامدادبزرگان لشکر برفتند شاد
برینگونه بگذشت سالی تمامهمی داشتی هرکسی می حرام
بیامد سوم روز شبگیر شاهسوی دشت نخچیرگه با سپاه
دگر هفته با موبدان و ردانبه نخچیر شد شهریار جهان
دگر هفته آمد به نخچیرگاهخود و موبدان و ردان سپاه
به روز سدیگر برون رفت شاهابا لشکر و ساز نخچیرگاه
به هشتم بیامد به دشت شکارخود و روزبه با سواری هزار
وزانجا برانگیخت شبرنگ رابدیدش یکی بیشه تنگ را
بخفت آن شب و بامداد پگاهبیامد سوی دشت نخچیرگاه
بفرمود تا تخت شاهنشهیبه باغ بهار اندر آرد رهی
دگر روز چون تاج بفروخت هورجهاندار شد سوی نخچیر گور
دگر هفته تنها به نخچیر شددژم بود با ترکش و تیر شد
همی بود یک چند با مهترانمی روشن و جام و رامشگران
برینگونه یک چند گیتی بخوردبه رزم و به بزم و به ننگ و نبرد
وزان روی بهرام بیدار بودسپه را ز دشمن نگهدار بود
بیاسود در مرو بهرامگورچو آسوده شد شاه و جنگی ستور
چو شد کار توران زمین ساختهدل شاه ز اندیشه پرداخته
چو شد ساخته کار آتشکدههمان جای نوروز و جشن سده