دفتر شعر
۴۶ شعر در این دفتر
سیوم روز بزم ردان ساختندنویسنده را پیش بنشاختند
به نرسی چنین گفت یک روز شاهکز ایدر برو با نگین و کلاه
سپهبد فرستاده را پیش خواندبران نامور پیشگاهش نشاند
چو خورشید بر چرخ بنمود دستشهنشاه بر تخت زرین نشست
چو از کار رومی بپردخت شاهدلش گشت پیچان ز کار سپاه
وَزیر خردمند بر پای خاستچُنین گفت کیخسرو داد و راست
چو بنهاد بر نامهبر مهر شاهبرآراست بر ساز نخچیرگاه
چو بشنید شد نامه را خواستارشگفتی بماند اندران نامدار
چو بشنید شنگل به بهرام گفتکه رای تو با مردمی نیست جفت
ز بهرام شنگل شد اندرگمانکه این فر و این برز و تیر و کمان
یکی کرگ بود اندران شهر شاهز بالای او بسته بر باد راه
یکی اژدها بود بر خشک و آببه دریا بدی گاه بر آفتاب
همان شاه شنگل دلی پر ز دردهمی داشت از کار او روی زرد
چو زین آگهی شد به فغفور چینکه با فر مردی ز ایران زمین
چو بهرام با دخت شنگل بساختزن او همی شاه گیتی شناخت
سواری ز قنوج تازان برفتبه آگاهی رفتن شاه تفت
چو آگاهی آمد به ایران که شاهبیامد ز قنوج خود با سپاه
پس آگاه شد شنگل از کار شاهز دختر که شد شاه را پیشگاه
بیامد ز میدان چو تیر از کمانبر دختر خویش رفت آن زمان
چو باز آمد از راه بهرامشاهبه آرام بنشست بر پیشگاه
ازان پس به هرسو یکی نامه کردبه جایی که درویش بد جامه کرد
برین سان همی خورد شست و سه سالکس اندر زمانه نبودش همال