دفتر شعر
۵۰ شعر در این دفتر
خورشید رخت ملک جهان میبخشددُرّ سخنت گنج نهان میبخشد
ای هر نفسی جلوهگری افزونتگه رد خاکست جلوه، گه در خونت
از بس که شکر فشاند عشق تونخستجاوید همه جهان شکر خواهد جست
گاهی به سخن قوت روانم بخشیگاهی به سحر راز نهانم بخشی
ای خوش دلی هر دو جهانم غم توبیزحمت تن مونس جانم غم تو
در هر چیزی که بود دل بستگیماز جمله بریده گشت پیوستگیم
یک ذرّه ز عشق تو به صحرا آمدتا این همه گفت و گوی پیدا آمد
در هر چیزی ترا جمالی دگرستدر هر ورق حسن تو حالی دگرست
سرگشتهٔ توست نُه فلک، میدانی؟گِرد درِ تو گشته به سرگردانی
ای یاد تو آب زندگانی جان رااندوه تو عین شادمانی جان را
با جان چه کنم که عشق تو جانم بسدرمان چکنم درد تو درمانم بس
چون روی تو مینبینم ای شمع طرازچون شمع ز تو سوخته میمانم باز
هر شب که نیاوری شبیخون غمتبنشینم و خوش همی خورم خون غمت
من عاشق روی تو ز دیری گاهمدر عشق تو نیست هیچ کس همراهم
درد تو که در دلم به جای جان بوددرمانِ من عاشق سرگردان بود
گر ماه نه زیر میغ میداشتییبس سر که بر تو تیغ میداشتیی
رنج تو به صد گنج مسلم ندهمملک غم تو به ملکت جم ندهم
پیوسته به جان و تن ترا خواهم خواستدر پیرهن و کفن ترا خواهم خواست
ای بس که دلم بر در تو خون بگریستو آواز نیامد ز پس پرده که کیست
دلها که به جمع آرزوی تو کنندخود را قربان بر سر کوی تو کنند
جانم، ز میان جان، وفای تو کنددل ترک دو عالم از برای تو کند
چندان که دلم سوی تو بشتابد بازهر دم کاری دگر بر او تابد باز
دیرست که سودای تو در سر دارموز عشق دلی خون شده در بر دارم
ای قاعدهٔ عشق تو جان افزاییخاصیت حسن تو جهان آرایی