دفتر شعر
۵۰ شعر در این دفتر
در عشق تو جان قویم میبایدوز خلق تنی منزویم میباید
گه جان مرا غرق ملاهی میدارگه نفسم را به صد تباهی میدار
از بس که شدم ز عشق تو دور اندیشاندیشه ندارم از دو عالم کم و بیش
کو هیچ رهی که پیش آن سدّی نیستکو هیچ قبولی که درو ردّی نیست
از خود برهان مرا که بس ممتحنمجان و تن من باش که بیجان و تنم
عشقت ز ابد تا به ازل میبینمیک سایهٔ او علم و عمل میبینم
در عشق تو اسبِ جان بسر خواهم تاختپروانه صفت پای ز پر خواهم ساخت
گه در عشقت بی سر و پا میسوزیمگه زآتش صد گونه بلا میسوزیم
افتان خیزان در ره تو میپوییمچیزی که کسی نیافت ما میجوییم
بی روی تو چشم بر چه خواهم انداختبیآرزوی تو سر چه خواهم انداخت
دوش آمد و گفت اگر دل ما داریکُل گرد چرا مذهبِ اَجزا داری
ای بی سر و بن گشته جهانی از تونامانده سالم دل و جانی از تو
گه پیش تو چون قلم به سر میآییمگاه از بد و نیک بیخبر میآییم
جانا ز غم عشق تو سرگردانممن در طلب تو از میانِ جانم
در درد خودم چو چرخ سرگردان کنوز عشق خودم بی سر و بی سامان کن
سر با تو ببازم، کلِه من اینستپیش تو بمیرم، شرهِ من اینست
در راه تو، دل واقعهٔ مشکل خواستدر راه تو پای تا بسر در گل خواست
هم بی دو جهان تویی و هم در دو جهانمن بیخویشم با تو بهم در دو جهان
هر روز مرا با تو حسابی دگرستهر لحظه ترا تازه عتابی دگرست
جانا! جانم ز قعر دریای حضوردُرّی عجب است غرق چندینی نور
سر در سر سودای تو خواهم کردندر حجرهٔ دل جای تو خواهم کردن
گر من نه چنین عاشق و شوریدهامیبودی که ترا دمی پسندیدهامی
تاکی باشم بستهٔ هستی بی توافتادهٔ هشیاری ومستی بی تو
دل را ز غمت بی سر و پا میدارموز خلق جهان چشم ترا میدارم