دفتر شعر
۳۰ شعر در این دفتر
گر خورشیدی چرخ برینت نرسدور جمشیدی روی زمینت نرسد
از درد تو ای ماهِ دل افروز آخرشب چند آرم چو شمع با روز آخر
بر خاکِ درت پای در آتش بودنخوشتر بودم کز دگری خوش بودن
گفتی که «تو را چو خاک گردانم پستتا نیز به زلفِ دلکشم ناری دست»
پیوسته به آرزو تو را باید خواستتا از تو یک آرزو مرا ناید راست
در عشق تو جز بلا و غم ناید راستشادی وصال بیش و کم ناید راست
از بس که تو خود به خویشتن مینازییک لحظه به عاشقی نمیپردازی
دل بی تو ز اختیار بر خواهد خاستجان نیز ز پیشِ کار برخواهد خاست
ای عشق رخت واقعهٔ مشکل منبی حاصلی از فراقِ تو حاصل من
آن کس که ترا عزیزتر ازجان دیدمینتواند ترا کنون آسان دید
گر از تو مرا کفر و اگر ایمان استچون از تو به من رسد مرا یکسان است
تا چند مرا خوار و خجل خواهی داشتدیوانه و زنجیر گسل خواهی داشت
تا چند مرا سوخته خرمن نگریوز دوستیت به کام دشمن نگری
آن است همه آرزویم عمر درازتا پیش از اجل ببینم ای شمع طراز
جانا! چو ز سر تا قدمت جمله نکوستسر تا قدم جهان ترا دارم دوست
ای مونسِ جانِ همه کس! در من خند!خوش خوش چوگل از بادِ هوس در من خند!
سهل است اگر کار مرا ساز دهیگاهم بنوازی و گه آواز دهی
بر خاک چو بادم ای دل افزای هنوزبر آتش و چشمم آب پالای هنوز
گفتم که اگر دلِ تو یک رنگ آیددر بر کشیم گرچه ترا ننگ آید
بی یاد تو من سرزبان را بزنمبر یاد تو جملهٔ جهان را بزنم
گفتم: «ز میان جان شوم خاک درشتا بوک بود بر من مسکین گذرش»
یا رب چه دمم بود که دمساز نداددل برد و دمم داد و دلم باز نداد
گفتم: «چو تنم ضعیف و لاغر باشددل در برت از سنگ قویتر باشد»
دوش آمد و دادِ دلِ سرمستم دادیک عشوه نداد و بوسه پیوستم داد