دفتر شعر
۳۰ شعر در این دفتر
گر جان خواهد از بن دندان بدهمجان خود چه بود هزار چندان بدهم
از بس که بخورد خون من بیدادیبیمار شدم نکرد از من یادی
تا از غم تب دلش به صد درد افتادشد زرد رخ و بر رخ او گرد افتاد
ماهی که دلم زو به بلا افتادستدر رنجوری به صد عنا افتادست
ماهی که به قد سرو روانم آمددلتنگی او آفت جانم آمد
دل در غم تو غرقهٔ خونِ جگر استجانم متحیر و تنم بیخبر است