دفتر شعر
۴۰ شعر در این دفتر
دل بی تو چو بی سلامتی برخیزدوز نالهٔ او قیامتی برخیزد
دردی که ز تو رسد دوا نتوان کردبر هر چه کنی چون و چرا نتوان کرد
هم عاشق آن روی چو مه خواهم بودهم فتنهٔآن زلف سیه خواهم بود
جانا! غم تو فکند در کوی مراچون گوی روان کرد به هر سوی مرا
زان روز که عشق تو به من درنگریستخلقی به هزار دیده بر من بگریست
بس قصّه که بر خلق شمردم ز غمتبس قصّه که زیر خاک بردم ز غمت
در عشق توام هم نفس اندوه تو بسدر درد توام دسترس اندوه تو بس
در عشق تو من با دل پرخون چکنمچون افتادم ز پرده بیرون چکنم
تن را که در آتش عذاب افتاده استبر رشتهٔ جان هزار تاب افتاده است
خوش خوش بربود نیکوئی تو مرادر کار کشید بدخوئی تو مرا
جانا! دل و جانم آتش افروز از تستناسازی این بخت جگرسوز از تست
دوشم غم تو وداع جان میفرمودبرکندن دل ازین جهان میفرمود
در عشق تو خوف و خطرم بسیارستخون دل وآه سحرم بسیارست
دل نیست که از عشق تو خون مینشودتن نیست که از تو سرنگون مینشود
در دست جفای تو زبون است دلمدر پای غم تو سرنگون است دلم
دانی تو که از حلقهٔ زلفت چونمچون حلقه منه از در خود بیرونم