دفتر شعر
۲۴ شعر در این دفتر
خونِ من خاکی که بریزد آخربا خاک به خونی که ستیزد آخر
بی چهرهٔ تو چشم کرادارم منخون میریزی که خونبها دارم من
تاکی بی تو زاری پیوست کنمجان را ز شراب عشق تو مست کنم
خواهم که همی عاشق رویت میرمسرگشته چو موی پیش مویت میرم
گاه از غم تو مست و خرابم بینیگه چون شمعی در تب و تابم بینی
جانا! تو کجائی که نیازم بینیوین نالهٔ شبهای درازم بینی
در عشق تو راه این دل غافل گم کردهر روز هزار بار منزل گم کرد
در عشق تو من گرد جنون میگردموز دایرهٔ عقل برون میگردم
در عشقِ تو رسوای جهان آمدهایمو انگشت نمای این و آن آمدهایم
جان سوخته پای بست آمد بی تووز دست شده به دست آمد بی تو
ای شمع چگل! تاتو برفتی ز برممن کُشتهٔ هجر تو چو شمع سحرم
در عشقِ تو برخویشتنم فرمان نیستوین درد مرا به هیچ رو درمان نیست
جانا! دل من زیر و زبر خواهد شددر پای غمت عمر بسر خواهد شد
تا کی طلبم ز هر کسی پیوستتیک ره تو طلب اگروفائی هستت
جان گِردِ تو از میان جان میگرددتن در هوست نعره زنان میگردد
خود را ز تو بیگناه مینتوان داشتدل جز به غمت سیاه مینتوان داشت
مهری که ز تو در دل من بنهفته استبا تو به زبان اگر نگویم گفته است
تا عشق نشست ناگهی در سر منبرخاست ازین غم دل غم پرور من
بی عشق نفس زدن حرام است مراکان دم که نه عشقِ اوست دام است مرا
عمری به هوس در تک و تاز آمد دلتا محرم راز دلنواز آمد دل
گر دل گویم به پای غم پست افتادور جان گویم به عشق سرمست افتاد
زانگه که دلم بر آن سمن بر بگذشتهر دم بر من به درد دیگر بگذشت
چون درد و دریغ از دل ریشم بنشدجان شد به دریغ ودرد خویشم بنشد
ماهی که به حسن، عالم آرای افتادجان در طلبش شیفته هر جای افتاد