دفتر شعر
۲۴ شعر در این دفتر
خواهی که ز شغل دو جهان فرد شویبا اهل صفا همدم و همدرد شوی
در عشق اگر جان بدهی جان اینستای بی سر و سامان! سرو سامان اینست
کم گوی که ترک حرف میباید کردواهنگ رهی شگرف میباید کرد
عاشق ز همه کار جهان فرد بوداز هر دو جهان بگذرد و مرد بود
بس سر که به زیر تیغ خواهد بودنکان ماه به زیر میغ خواهد بودن
برقی که ز سوی دوست ناگه بروددر حال هزار جان به یک ره برود
کو جان که به چاره چارهٔ جان کنمشکو دل که علاجِ دلِ حیران کنمش
دل را چو به دردِ عشق افسون کردماز شهر نهاد خویش بیرون کردم
دل چون دل من غم زده نتواند بودصد واقعه بر هم زده نتواند بود
چندان که به جهد اسب جان میرانمچون مینگرم هنوز در زندانم
بیم است که نُه پردهٔ گردون سحریبرهم سوزم ز سوز دل چون جگری
کس را چه خبر ز آهِ دلسوزِ دلموز واقعهٔ قیامت افروزِ دلم
در عشق، خلاصهٔ جنون از من خواهجان رفته و عقل سرنگون از من خواه
گر مرد رهی همدم و همدردم باشپس زن صفتی مکن یکی مردم باش
ای قوم! اگر همدم این مسکینیدماتم زدهای بر سر من بگزینید
اندیشهٔ عالمی مرا افتادستهر جاکه فتد غمی مرا افتادست
هر لحظه دل و جان به غمی تازه درندآواره شده به عالمی تازه درند
برخاست دلم چنانکه در غم بنشستوز شیوهٔ جست و جوی عالم بنشست
گر مملکت درد مسلم بکنمهر لحظه تماشای دو عالم بکنم
در پیشِ نظر این همه میغم ز چه خاستوین رهگذرِ تیز چو تیغم ز چه خاست
دردی که مرا در دل بی درمان استیک ذرّه ز دل کم نشود تا جان است
چون خیل بلا ز پیش و از پس بودمناکس باشم اگر دلِ کس بودم
ره نیست بدان دانه کِشتند مراوز قصّهٔ آن خط که نوشتند مرا
چون هست غمت غمی دگر حاجت نیستبا خون دلم خون جگر حاجت نیست