دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
ای دوست بدان کاین فلک پیروزهاز حلقهٔ جمع ما کند دریوزه
جبریل به پرِّ جان ما پرّیدستکیست آن که نه از جهانِ ما پرّیدست
بحر کرم و گنج وفا در دل ماستگنجینهٔ تسلیم و رضا در دل ماست
بگذشت ز فرق دو جهان گوهر ماوز گوهر ماست این عظمت در سرِ ما
شد در همه آفاق عَلَم شیوهٔ ماپُر شد ز وجود تاعدم شیوهٔ ما
یک قطره ز فقرِ دل سوی صحرا شدسرمایهٔ ابر و دایهٔ دریا شد
رفتیم و ز ما زمانه آشفته بماندبا آن که ز صد گهرِ یکی سفته بماند
ای بس که به خار مژه خارا سفتیمتا از ره عشق نکتهای برگفتیم
اینک جانم به پیشِ جانان شدهامدر پرتوِ او سایهٔ پنهان شدهام
صد دُر به اشارتی بسفتیم و شدیمصد گل به عبارتی برُفتیم و شدیم
گلهای حقیقت بنرُفتیم یکیدُرهای طریقت بنسفتیم یکی
چون چنگ، همه خروش میباید بودچون بحر،هزار جوش میباید بود
از نادره، نادر جهانیم امروزاعجوبهٔ آخر الزّمانیم امروز
در فقر دلم عزم سیاهی داردقصد صفتی نامتناهی دارد
درویشی را به هر چه خواهی ندهموین ملک به ماه تا به ماهی ندهم
که کرد چو بازی مگسی را هرگزوین عز نبودست خسی را هرگز
عیسی چو شرابِ لطف در کامم ریختبارانِ کمال بر در و بامم ریخت
گه یک نفسم هر دوجهان میگیردگه یک سخنم هزار جان میگیرد
از دفترِ عشقم ورقی بنهادموز درس وجودم سبقی بنهادم
آمد دلم و کام روا کرد و برفتاز نقل جهان طعم جدا کرد و برفت
جمشید یقین شدم ز پیدایی خویشخورشید منور از نکورایی خویش
رفتم که زبان را سر انشا بنماندجان نیز در انوارِ تجلی بنماند
دل نیست که نور حق بر او تافته نیستجان نیست که این حدیث دریافته نیست
ای دل به سخن مثل محال است تُراسبحان اللّه! این چه کمال است تُرا