دفتر شعر
۴۸ شعر در این دفتر
موج سخنم ز اوج پروین بگذشتوین گوهر من زطشت زرین بگذشت
اینها که ز نظم و نثرِ خود میلافندمیپنداری که موی میبشکافند
خورشید چو رخ نمود انجم برخاستفریاد ز جان و دل مردم برخاست
در وقت بیان،عقل سخن سنج مراستدر وقت معانی دو جهان گنج مراست
تا کی سخن لطیف نیکو گویمتا چند ز جان و نفس بدخو گویم
تا روی چو آفتاب دلدار بتافتدر یک تابش جملهٔ اسرار بتافت
دل میبینم عاشق وآشفته ازوجان هر نفسی گلی دگر رُفته ازو
یا رب ز خور و خفت چه میباید دیدوز تهمت پذرفت چه میباید دید
تا بود مجال گفت، جان، دُرها سفتوز گلبن اسرار یقین، گلها رُفت
در هر سخنی که سر بدان آوردمتا سر ننهم دران سخن سرکردم
بر دل ز هوا اگر چه بند است تُرابنیوش سخن که سودمند است تُرا
بس دُرِّ یقین که میبسفتم با توآگاه شوی که من نخفتم با تو
جانم دُرِ این قلزم بیپایان سفتعقلم گل این طارم سرگردان رُفت
آن را که ز سلطان یقین تمکین نیستگو از بر من برو که او را دین نیست
ای خلق فرو مانده کجایید همهوز بهر چه مشغول هوایید همه
دیدی که چِهها با منِ شیدا کردییکباره مرا بی سر و بی پا کردی
هان ای دل بیدار بخفتی آخرگفتی که نیوفتم بیفتی آخر
مرغی دیدم نشسته بر ویرانیدر پیش گرفته کلّهٔ سلطانی
عالم که امان نداد کس را نفسیخوابیم نمود در هوا و هوسی
زین کژ که به راستی نکو میگرددماییم و دلی که خون درو میگردد
ماییم به صد هزار غم رفته به خاکپیدا شده در جهان و بنهفته به خاک
با زهر اجل چو نیست تریاکم رویکردند به سوی عالم پاکم روی
عطار به درد از جهان بیرون شددر خاک فتاد و با دلی پُر خون شد
گاهی سخنم به صد جنون بنویسندگاه از سر عقل ذوفنون بنویسند