دفتر شعر
۳۶ شعر در این دفتر
پناه من به حیّی کو نمیردبه آهی عذر صد عصیان پذیرد
درود از حضرتش بر جان آن کسکه نامد در جهان مانند او کس
تمامت طول و عرض آفرینشز بهر تست اگر داری تو بینش
امانت کلمهٔ توحید میدانکه از وی زنده میماند ترا جان
بجدّ و سعی خود آن را طلب کناگر یابی دل آنگاهی طرب کن
خرد شد کاشف سرّ الهیبه نور او شود روشن سیاهی
عجب مرغیست مرغ عشق جانازبان او نداند هیچ دانا
نباید بود ازو غافل زمانیاگر غافل شوی یابی زیانی
بدان ای دل اگر هستی تو عاقلکه یک دم مینشاید بود غافل
از ایمانست اصل جمله ای یارتو را همچو جان در دل نگهدار
شرف از علم حاصل کن تو جاناعزیز آمد همیشه مرد دانا
چو دولت همنشین مرد باشدهمیشه او قرین درد باشد
کسی کو صاحب این درد باشددرونش از دو عالم فرد باشد
لباس زاهدان و رنگ پوشانکه باشد سینهشان از شوق جوشان
نخستین قسم را گویند ارادتکه بستانند از اهل سعادت
یکی دلقی و دو نان و سجادهچو دانا گوشهٔ عزلت فتاده
اساس راه دین را بر ادب دانمقرّب از ادب گشتند مردان
ز عهد خویش داد خویش بستاناگر غافل شوی باشی چو مستان
بپای عشق باید رفتن این راهبنور علم شاید رفتن این راه
مراد رهروان در فعل و طاعاتمقاماتست و اوقاتست و حالات
نخستین عام وانگه خاص باشدمهین جمله خاص الخاص باشد
چو در بند خودی افتاد بندهشود گوش مرادش نشنونده
در آن شب خواجهٔ ما شد بمعراجنهاد او بر سرش از بندگی تاج
خداوند جهان دانای اکبربرافزایندهٔ این شمع خاور