دفتر شعر
۴۷ شعر در این دفتر
تعالی اللّه از این دیدار پرنورکه در ذرّات عالم گشت مشهور
کسی پرسید ازمنصور این رازکه آدم چون بدش انجام و آغاز
دلا تا چند دُرهای معانیز مهر خاطرت اینجا فشانی
بسوز ای دل اگر تو سوختستیدرونت آتشی افروختستی
در آن ساعت که این پرده برافتدترا آن دم نظر بر جوهر افتد
در این عنصر عیانست و نظر کننظر بر شیب و دیگر بر زبر کن
چنان گم دید خود در دید اولکه جسم و جان شد اندر هم معطّل
چنان مستغرقی کاینجان و جانانبود این آن زمان از خویش پنهان
نه اصل خون ز حیوان و نباتستنبات از فیض و فیض از نور ذاتست
تعالی اللّه از دیدار ذاتمتعالی اللّه از عین صفاتم
منم در بود تو بودم تو بنگرحقیقت عین معبودم تو بنگر
الا تا چند در منزل شتابیتو اندر منزل و منزل نیابی!
حقیقت جوهری اندر تو پیداستکز او در جمله عشق و شور و غوغاست
دلا چون آخر کارست در خاکترا جا و مقام از دید افلاک
از این آیینه بتوانی تو دیدنجمال روی جانان باز دیدن
عجائب هم خودِ خورشید تابانستنمییابی مرا از این چه تاوانست
وجودت در صفات نور گردانستاگر یابی حقیقت جان جانانست
یکی پرسید از مجنون یکی روزکه ای اندر بلای عشق پیروز
ز اصل کاف و نون گشتی تو پیدادر این روی زمین گشتی هویدا
تو بیچون آمدی این راز بشنویقین انجام با آغاز بشنو
از آن نور است بیشک تابش ماهاز آن اینجا زند هر ماه خرگاه
وصال شاه میجویند جملهیقین از وصل میگویند جمله
کسانی کین بهشت جاودانیطلبکارند اندر زندگانی
از آن حضرت زمستان را نظر کندل و جانت دگر زین سر خبر کن