دفتر شعر
۴۷ شعر در این دفتر
دلا خورشید جان میبین دمادمکه نور اوست با نور تو همدم
در این پرگار گردانم عجائبتماشا میکنم نفس غرائب
اگر سجده کنی مانند عطّارببینی بت پرست خویش دیدار
یکی پرسید از ابلیس ناگاهکه چونی این زمان با لعنت شاه
جوابش داد آن دم پیر رهبرکه گر تو میندانی خود بر این در
یکی پرسید از منصور کابلیسکه دائم هست اندر عین تلبیس
یکی از بایزید این باز پرسیدکه اینجاگه حقیقت حق توان دید
خدا کن بود او در بود خود بازحقیقت آنگهی شو صاحب راز
زهی اسرار کاینجاگاه پنهانستکه از شوقش حقیقت چرخ گردانست
یکی گفتهست از پیران اسرارکه هر کو شد ز هر کل او خبردار
چنین گفتهست اینجا بایزید اوکه اندر عشق دیدهست دید دید او
کنون عطّار گفتی جوهر ذاتحقیقت بود کل با جمله ذرّات
یکی پرسید از آن صاحب اسرارکه چون بینم مر این انجام ای یار
الّا ای جان کنون دیدار دیدیکه در کون و مکان عطّار دیدی
یکی روزی بر احمد شد ابلیسسلامی کرد او بی مکر و تلبیس
سؤالی کرد از من صاحب رازکه دریابد مگر از خود یقین باز
یکی کرد است از پیر حقیقتسؤالی تا بگفت او از شریعت
بده جامی از آن جام سرانجامپس آنگه مست شو تا بشکنم جام
نمودی واصل کون و مکانیحقیقت شد کنون تو جان جانی
تعالی اللّه که بیمثل و صفاتندحقیقت هر دو در دیدار ذاتند
یکی پرسید از آن دانای اسرارکه کن زودم از این معنی خبردار
شبی در صحبت پیری بدم شادنشسته در عیان عشق دلشاد
ز دانائی یکی پرسید کای پیرهمی گوئی همیشه سرّ تفسیر