دفتر شعر
۳۴ شعر در این دفتر
حمد پاک از جان پاک آن پاک راکو خلافت داد مشتی خاک را
آن مریدی پیش شیخ نامدارنام حق میگفت بیرون از شمار
چون همی شد غرقه فرعون آن زماناز لژن پر کرد جبریلش دهان
آنچه فرض دین نسل آدمستنعت صدر وبدر هر دو عالمست
یک شبی در تاخت جبریل امینگفت ای محبوب رب العالمین
چون پیمبر آمد از معراج بازعایشه گفتش که ای دریای راز
تا نبی صدیق را محرم گرفتصبح صادق عرصه عالم گرفت
در شب معراج پیش ذوالجلالمصطفا کرد از خداوند این سئوال
آنکه خاک پای او عیوق بودخواجهٔ هر دو جهان فاروق بود
مصطفی کرد از خدا نقل این کلامگفت از خلقم مباهاتست عام
چون خلافت رونق از عثمان گرفتشرق تا غرب جهان ایمان گرفت
حق تعالی گفت با روح الامینباز پرس از رحمة للعالمین
رونقی کان دین پیغامبر گرفتاز امیرمؤمنان حیدر گرفت
مصطفا گفتهست چون آدم بعلمنوح فهم آنگاه ابراهیم حلم
نور چشم مصطفی و مرتضیشمع جمع انبیاء واولیا
کیست حق را و پیمبر را ولیآن حسن سیرت حسین بن علی
ای تعصب بند بندت کرده بندچند گوئی چند از هفتاد و اند
نیک مردی بود از زن پای بستپیش رکن الدین اکافی نشست
فاطمه خاتون جنت ناگهیپیش سید رفت در خلوتگهی
کوفئی را گفت مرد راز جویمذهب تو چیست با من باز گوی
عشق چیست از قطره دریا ساختنعقل نعل کفش سودا ساختن
شعر و عرش و شرع از هم خاستندتا دو عالم زین سه حرف آراستند
بود روزی حلقهٔ پر اهل فضلهر کسی میکرد حرفی نیز نقل
آن امام دین چنین گفتهست راستکان چنان قربی که نزدیک خداست