دفتر شعر
۳۴ شعر در این دفتر
گفت شهزادی مگر پیش پدرخواند یک روزی غلامی را بدر
مصطفی کو بود دل جان را ز قدرمنبری بنهاد حسان را ز قدر
بود درعهد عمر مردی قویچون ادا کردی نماز معنوی
اصمعی میرفت در راهی سواردید کناسی شده مشغول کار
گفت سقراط حکیم آن مرد پاکدر رهی میشد پیاده دردناک
خسروی در کوه شد بهر شکاربود بقراط آن زمان در کنج غار
سائلی در مجمعی بر پای خاستگفت در بصره حسن مهتر چراست
گوش شو از پای تا سر بی حجابتا نهم با تو اساس این کتاب
کرد حیدر را حذیفه این سؤالگفت ای شیر حق و فحل رجال
پیش ذوالقرنین شد مردی دژمسیم خواست از شاه عالم یک درم