دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
چوگستهم وبندوی به آذرگشسپفگندند مردی سبک بر دو اسپ
چو خسرو نشست از برتخت زربرفتند هرکس که بودش هنر
چو پنهان شد آن چادر آبنوسبگوش آمد از دوربانگ خروش
چو بشنید بهرام کز روزگارچه آمد بران نامور شهریار
رسیدند بهرام و خسرو به همگشاده یکی روی و دیگر دژم
چوخواهرش بشنید کامد ز راهبرادرش پر درد زان رزمگاه
وزان روی شد شهریار جوانچوبگذشت شاد از پل نهروان
وزین روی بنشست بهرام گردبزرگان برفتند با او وخرد
ز لشکر گزین کرد بهرام شیرسپاهی جهانگیر وگرد دلیر
وزان جایگه شد به پیش پدردودیده پراز آب و پر خون جگر
چوبهرام رفت اندر ایوان شاهگزین کرد زان لشکر کینه خواه
چوروی زمین گشت خورشید فامسخن گوی بندوی برشد ببام
چو خورشید خنجر کشید از نیامپدید آمد آن مطرف زردفام
چوپیدا شد آن چادر قیرگوندرفشان شد اختر بچرخ اندرون
همیبود بندوی بسته چو یوزبه زندان بهرام هفتاد روز
همیتاخت خسرو به پیش اندروننه آب وگیا بود و نه رهنمون
چو بگذشت لشکر بران تازه بومبتندی همیراند تا مرز روم
ببود اندر آن شهر خسرو سه روزچهارم چو بفروخت گیتی فروز
چوآمد بران شارستان شهریارسوار آمد از قیصر نامدار
دبیر جهاندیده را پیش خواندبران پیشگاه بزرگی نشاند
ز بیگانه قیصر به پرداخت جایپر اندیشه بنشست با رهنمای
چوقیصر نگه کرد و نامه بخواندز هر گونه اندیشه بر دل براند
هم آنگه یکی نامه بنوشت زودبران آفرین آفرین بر فزود
چو آن نامه نزدیک خسرو رسیدزپیوستن آگاهی نو رسید