دفتر شعر
۷۶ شعر در این دفتر
چو خورشید گردنده بیرنگ شدستاره به برج شباهنگ شد
بدو گفت قیصر که جاوید زیکه دستور شاهنشهان را سزی
وزان پس چو دانست کامد سپاهجهان شد ز گرد سواران سیاه
بهشتم بیاراست خورشید چهرسپه را بکردار گردان سپهر
چوآمد به بهرام زین آگهیکه تازه شد آن فر شاهنشهی
بیامد به نزدیک چوبینه مردشنیده سخنها همه یادکرد
چوخورشید برزد سراز تیره کوهخروشی برآمد زهر دو گروه
چو بر زد ز دریا درفش سپیدستاره شد از تیرگی ناامید
هم آنگه ز کوه اندر آمد سپاهجهان شد ز گرد سواران سیاه
چو خورشید روشن بیاراست گاهطلایه بیامد ز نزدیک شاه
ازین سوی خسرو بران رزمگاهبیامد که بهرام بد با سپاه
دگر روز خسرو بیاراست گاهبه سر برنهاد آن کیانی کلاه
بخراد برزین بفرمود شاهکه رو عرض گه ساز ودیوان بخواه
مرا سال بگذشت برشست و پنجنه نیکو بود گر بیازم به گنج
کنون داستانهای دیرینه گویسخنهای بهرام چوبینه گوی
چوشب دامن تیره اندر کشیدسپیده ز کوه سیه بر دمید
چو چندی برآمد برین روزگارشب و روز آسایش آموزگار
چو پیدا شد ازآسمان گرد ماهشب تیره بفشاند گرد سیاه
چنین تا خبرها به ایران رسیدبر پادشاه دلیران رسید
ازان پس چو بشنید بهرام گردکز ایران به خاقان کسی نامه برد
چو آگاهی آمد به شاه بزرگکه از بیشه بیرون خرامید گرگ
وزان روی بهرام شد تا به مروبیاراست لشکر چو پر تذرو
قلون بستد آن مهر و تازان چو غروبیامد ز شهر کشان تا به مرو
چو بشنید خاقان که بهرام راچه آمد بروی از پی نام را