دفتر شعر
۶ شعر در این دفتر
سالک از خون کرد ادیم چهره رنگرفت پیش آدمی با عیش تنگ
چون ایاز از چشم بدرنجور شدعاقبت از چشم سلطان دور شد
گشت محمود و ایاز دلنوازهردو در میدان غزنین گوی باز
کودکی بود از جمالش بهرهٔمهر و مه در جنب رویش زهرهٔ
گفت روزی پادشاه عصر خویشبر کنار بام شد بر قصر خویش
صوفئی میرفت و جانی پرغمشپای بازی زد قفائی محکمش