دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
اِی رَستخیزِ ناگهان وی رحمتِ بیمُنتهااِی آتشی اَفروخته، در بیشهٔ اَندیشهها
ای طایِرانِ قُدْسْ را عشقَت فُزوده بالهادر حلقهٔ سودایِ تو روحانیانْ را حالها
اِی دل چه اندیشیدهای در عُذرِ آن تقصیرها؟زان سوی او چندان وَفا زین سوی تو چندین جَفا
اِی یوسفِ خوشنام ما، خوش میروی بر بامِ ماای دَرشکسته جامِ ما، ای بردَریده دامِ ما
آن شکل بین وان شیوه بین وان قد و خد و دست و پاآن رنگ بین وان هنگ بین وان ماه بدر اندر قبا
بگریز ای میر اجل از ننگ ما از ننگ مازیرا نمیدانی شدن همرنگ ما همرنگ ما
بنشستهام من بر درت تا بوک برجوشد وفاباشد که بگشایی دری، گویی که برخیز اندرآ
جز وی چه باشد کز اجل اندر رباید کل ماصد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا
من از کجا پند از کجا، باده بگردان ساقیاآن جام جان افزای را، برریز بر جان ساقیا
مهمان شاهم هر شبی بر خوان احسان و وفامهمان صاحبدولتم که دولتش پاینده با
ای طوطی عیسی نفس وی بلبل شیرین نواهین زُهره را کالیوه کن زان نغمههای جانفزا
ای نوبهار عاشقان داری خبر از یار ماای از تو آبستن چمن ، وِی از تو خندان باغها
ای باد بیآرام ما با گل بگو پیغام ماکای گل گریز اندر شکر چون گشتی از گلشن جدا
ای عاشقان ای عاشقان امروز ماییم و شماافتاده در غرقابهای تا خود که داند آشنا
ای نوش کرده نیش را بیخویش کن باخویش راباخویش کن بیخویش را چیزی بده درویش را
ای یوسف آخر سوی این یعقوب نابینا بیاای عیسی پنهان شده بر طارم مینا بیا
آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصلاجان گفت ای نادی خوش اهلا و سهلا مرحبا
ای یوسف خوش نام ما خوش میروی بر بام ماانا فتحنا الصلا بازآ ز بام از در درآ
امروز دیدم یار را آن رونق هر کار رامیشد روان بر آسمان همچون روان مصطفا
چندانکه خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید رامیدان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
جرمی ندارم بیش از این کز دل هوا دارم تو رااز زعفران روی من رو میبگردانی چرا
چندان بنالم نالهها چندان برآرم رنگهاتا برکنم از آینه هر منکری من زنگها
چون خون نخسپد خسروا چشمم کجا خسپد مهاکز چشم من دریای خون جوشان شد از جور و جفا
چون نالد این مسکین که تا رحم آید آن دلدار را؟خون بارد این چشمان که تا بینم من آن گلزار را