دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
من دی نگفتم مر تو را کای بینظیر خوش لقاای قد مه از رشک تو چون آسمان گشته دوتا
هر لحظه وحی آسمان آید به سر جانهاکاخر چو دردی بر زمین تا چند میباشی برآ
آن خواجه را در کوی ما در گل فرورفتهست پابا تو بگویم حال او برخوان اذا جاء القضا
ای شاه جسم و جان ما خندانکن دندان ماسرمه کش چشمان ما ای چشم جان را توتیا
ای از ورای پردهها تاب تو تابستان ماما را چو تابستان ببر دل گرم تا بستان ما
ای فصل باباران ما برریز بر یاران ماچون اشک غمخواران ما در هجر دلداران ما
بادا مبارک در جهان سور و عروسیهای ماسور و عروسی را خدا بُبْرید بر بالای ما
دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتیدر خواب غفلت بیخبر زو بوالعلی و بوالعلا
مِی دِه گزافه ساقیا، تا کم شود خوف و رجاگردن بزن اندیشه را، ما از کجا او از کجا؟
ای عاشقان ای عاشقان آمد گه وصل و لقااز آسمان آمد ندا کای ماهرویان، الصلا
ای یار ما، دلدار ما، ای عالم اسرار ماای یوسف دیدار ما، ای رونق بازار ما
خواجه بیا خواجه بیا خواجه دگر بار بیادفع مده دفع مده ای مَهِ عیار بیا
یار مرا، غار مرا، عشق جگرخوار مرایار تویی، غار تویی، خواجه نگهدار مرا
رستم از این نفْس و هوا زنده بلا مرده بلازنده و مرده وطنم نیست به جز فضل خدا
آه که آن صدر سرا میندهد بار مرامینکند محرم جان محرم اسرار مرا
طوق جنون سلسله شد باز مکن سلسله رالابهگری میکنمت راه تو زن قافله را
شمع جهان دوش نَبُد نور تو در حلقه ماراست بگو شمع رخت دوش کجا بود؟ کجا؟
کار تو داری صنما قدر تو باری صنماما همه پابسته تو شیر شکاری صنما
کاهل و ناداشت بدم کام درآورد مراطوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
در دو جهان لطیف و خوش، همچو امیر ما کجاابروی او گره نشد، گرچه که دید صد خطا
با لب او چه خوش بود گفت و شنید و ماجراخاصه که در گشاید و گوید «خواجه اندرآ»
دی بنواخت یار من بنده غم رسیده راداد ز خویش چاشنی جان ستم چشیده را
ای که تو ماه آسمان ماه کجا و تو کجادر رخ مه کجا بود این کر و فر و کبریا
ماهِ درست را ببین کاو بشکست خواب ماتافت ز چرخ هفتمین در وطن خراب ما