دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
عاقبت از عاشقان بگریختیوز مصاف ای پهلوان بگریختی
اندرآ در خانه یارا ساعتیتازه کن این جان ما را ساعتی
گوید آن دلبر که چون همدل شدیبا هوس همراه و هم منزل شدی
آفتابا سوی مه رویان شدیچرخ را چون ذرهها برهم زدی
باوفاتر گشت یارم اندکیخوش برآمد دی نگارم اندکی
هست امروز آنچ میباید بلیهست نقل و باده بیحد بلی
باز گردد عاقبت این در؟ بلیرو نماید یار سیمینبر؟ بلی
طبع چیزی نو به نو خواهد همیچیز نو نو راهرو خواهد همی
با من ای عشق امتحانها میکنیواقفی بر عجزم اما میکنی
باز چون گل سوی گلشن میرویبا توام گرچه که بیمن میروی
ناگهان اندر دویدم پیش ویبانگ برزد مست عشق او که هی
خوش بود گر کاهلی یک سو نهیوز همه یاران تو زوتر برجهی
مرحبا ای پرده تو آن پردهایکز جهان جان نشان آوردهای
هیچ خمری بیخماری دیدهایهیچ گل بیزخم خاری دیدهای
میزنم حلقهٔ درِ هر خانهایهست در کوی شما دیوانهای؟!
گر سران را بیسری درواستیسرنگونان را سری درواستی
ای بهار سبز و تر شاد آمدیوی نگار سیمبر شاد آمدی
ساقی این جا هست ای مولا؟ بلیره دهد ما را بر آن بالا؟ بلی
هم تو شمعی هم تو شاهد هم تو میهم بهاری در میان ماه دی
باد بین اندر سرم از بادهاینوش کردم از کف شهزادهای
آه از عشق جمال حورهایکو گرفت از عاشقانش دورهای
ای دلی کز گلشکر پروردهایای دلی کز شیر شیران خوردهای
گر در آب و گر در آتش میرویآن نمیدانم برو خوش میروی
ز کجا آمدهای میدانیز میان حرم سبحانی