دفتر شعر
۳۲۳۰ شعر در این دفتر
ای دل من در هوایت همچو آب و ماهیانماهی جانم بمیرد گر بگردی یک زمان
از بدیها آن چه گویم هست قصدم خویشتنزانک زهری من ندیدم در جهان چون خویشتن
مطربا بردار چنگ و لحن موسیقار زنآتش از جرمم بیار و اندر استغفار زن
از دخول هر غری افسردهای در کار مندور بادا وصف نفس آلودشان از یار من
عاشقا دو چشم بگشا چارجو در خود ببینجوی آب و جوی خمر و جوی شیر و انگبین
موی بر سر شد سپید و روی من بگرفت چیناز فراق دلبری کاسدکن خوبان چین
ای چراغ آسمان و رحمت حق بر زمینناله من گوش دار و درد حال من ببین
عشق شمس الدین است یا نور کف موسی است آناین خیال شمس دین یا خود دو صد عیسی است آن
عشق شمس حق و دین کان گوهر کانی است آندر دو عالم جان و دل را دولت معنی است آن
در ستایشهای شمس الدین نباشم مفتتنتا تو گویی کاین غرض نفی من است از لا و لن
ایها الساقی ادر کأس الحمیا نصف منان عشقی مثل خمر ان جسمی مثل دن
عاشقان را مژدهای از سرفراز راستینمژده مر دل را هزار از دلنواز راستین
یارکان رقصی کنید اندر غمم خوشتر از اینکره عشقم رمید و نی لگامستم نی زین
مطربا نرمک بزن تا روح بازآید به تنچون زنی بر نام شمس الدین تبریزی بزن
گلسن بنده ستایک غرضم یق اشد رسنقلسن انده یوز در یلنز قنده قلرسن
به خدا میل ندارم نه به چرب و نه به شیریننه بدان کیسه پرزر نه بدین کاسه زرین
بده آن مرد ترش را قدحی ای شه شیرینصدقات تو روان است به هر بیوه و مسکین
صنما بیار باده بنشان خمار مستانکه ببرد عشق رویت همگی قرار مستان
صنما به چشم شوخت که به چشم اشارتی کننفسی خراب خود را به نظر عمارتی کن
هله نیم مست گشتم قدحی دگر مدد کنچو حریف نیک داری تو به ترک نیک و بد کن
چه شکر داد عجب یوسف خوبی به لبانکه شد ادریسش قیماز و سلیمان به لبان
جنتی کرد جهان را ز شکر خندیدنآنک آموخت مرا همچو شرر خندیدن
جان حیوان که ندیده است به جز کاه و عطنشد ز تبدیل خدا لایق گلزار فطن
همه خوردند و بخفتند و تهی گشت وطنوقت آن شد که درآییم خرامان به چمن