دفتر شعر
۶۸ شعر در این دفتر
باز این دل سرمستم دیوانهٔ آن بندستدیوانه کسی باشد، کو بیدل و پیوندست
هست کسی کو چو من اشکار نیستهست کسی کو تلف یار نیست؟
بیا، که باز جانها را شهنشه باز میخواندبیا، که گله را چوپان بسوی دشت میراند
زان بادهٔ صوفی بود از جام، مجردکز غایت مستی ز کفش جام بیفتد
ای قد و بالای تو حسرت سرو بلندخنده نمیآیدت، بهر دل من بخند
ای یار گرم دار، و دلارام گرم دارپیشآ، به دست خویش سر بندگان بخار
گر دلت گیرد و گر گردی ملولزین سفر چاره نداری، ای فضول
نامه رسید زان جهان بهر مراجعت برمعزم رجوع میکنم، رخت به چرخ میبرم
هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیمروی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم
هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمینآتش زند خوبی و در جملهٔ خوبان چنین
امروز به قونیه، میخندد صد مه رویعنی که ز لارنده، میآید شفتالو
ای درد دهندهام دوا دهتاریک مکن جهان، ضیا ده
ای آنک ما را از زمین بر چرخِ اَخضر میکَشیزوتر بکش، زوتر بکش، ای جان که خوش برمیکشی
عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانیعجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی
اگر سوزد درون تو چو عود خام، ای ساقیبیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی
شاهنشه مایی تو و بکلربک ماییهرجا که گریزی، بر ما باز بیایی
رها کن ناز، تا تنها نمانیمکن استیزه، تا عذرا نمانی
ای بانگ و صلای آن جهانیای آمده تا مرا بخوانی
هر روز بگه ز در درآییبر دست شراب آشنایی
مستیان در عربده، رفتند و رفتم گوشهایبا دو یار رازدان و همره و هم توشهای
هله نوش کن شرابی، شده آتشی به تیزیسوی من بیا و بستان بدو دست، تا نریزی
تو برو، که من ازینجا بنمیروم به جاییکی رود ز پیش یاری، قمری، قمر لقایی؟!
ماییم و بخت خندان، تا تو امیر ماییای شیوهات شیرین، تو جان شیوهایی
زین دودناک خانه گشادند روزنیشد دود و، اندر آمد خورشید روشنی