دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
هم روت خوش هم خوت خوش هم پیچ زلف و هم قفاهم شیوه خوش هم میوه خوش هم لطف تو خوش هم جفا
ماه رمضان آمد ای یار قمر سیمابربند سر سفره بگشای ره بالا
حد و اندازه ندارد نالهها و آه راچون نماید یوسف من از زنخ آن چاه را
ای دریغا که شب آمد همه گشتیم جداخنک آن را که به شب یار و رفیقست خدا
آنچ دیدی تو ز درد دلم افزود بیاای صنم زود بیا زود بیا زود بیا
ای ساقیان مشفق سودا فزود سودااین زرد چهرگان را حمرا دهید حمرا
مستی و عاشقی و جوانی و یار مانوروز و نوبهار و حمل میزند صلا
بلبل سرمست برای خدامجلس گل بین و به منبر برآ
باز این دل سرمستم دیوانهٔ آن بندستدیوانه کسی باشد، کو بیدل و پیوندست
هست کسی کو چو من اشکار نیستهست کسی کو تلف یار نیست؟
بیا، که باز جانها را شهنشه باز میخواندبیا، که گله را چوپان بسوی دشت میراند
زان بادهٔ صوفی بود از جام، مجردکز غایت مستی ز کفش جام بیفتد
پیکان آسمان که به اسرار ما درندما را کشان کشان به سماوات میبرند
ای قد و بالای تو حسرت سرو بلندخنده نمیآیدت، بهر دل من بخند
ای یار گرم دار، و دلارام گرم دارپیشآ، به دست خویش سر بندگان بخار
بیار آن می که ما را تو بدان بفریفتی ز اولکه جان را میکند فارغ ز هر ماضی و مستقبل
گر دلت گیرد و گر گردی ملولزین سفر چاره نداری، ای فضول
نامه رسید زان جهان بهر مراجعت برمعزم رجوع میکنم، رخت به چرخ میبرم
ای خواب برو ز همدمانمتا بیکس و ممتحن نمانم
هله درده می بگزیده که مهمان تومز پریشانی زلف توپریشان توم
هله، رفتیم و گرانی ز جمالت بردیمروی ازینجا به جهانی عجبی آوردیم
هله خیزید که تا خویش ز خود دور کنیمنفسی در نظر خود نمکان شور کنیم
هرگز ندانستم که مه آید به صورت بر زمینآتش زند خوبیِ او در جملهٔ خوبان چنین
امروز به قونیه، میخندد صد مه رویعنی که ز لارنده، میآید شفتالو