دفتر شعر
۴۴ شعر در این دفتر
شب مست یار بودم و در های های اوحیران آن جمال خوش و شیوهای او
ای جان مرا از غم و اندیشه خریدهجان را بستم در گل و گلزار کشیده
ای درد دهندهام دوا دهتاریک مکن جهان، ضیا ده
ای آنک ما را از زمین بر چرخِ اَخضر میکَشیزوتر بکش، زوتر بکش، ای جان که خوش برمیکشی
با شیر رو به شانگی آوردمان دیوانگیافزودمان بیگانگی با هر بت یکدانگی
عجب سروی، عجب ماهی، عجب یاقوت و مرجانیعجب جسمی، عجب عقلی، عجب عشقی، عجب جانی
اگر سوزد درون تو چو عود خام، ای ساقیبیابی بوی عودی را که بوی او بود باقی
شاهنشه مایی تو و بکلربک ماییهرجا که گریزی، بر ما باز بیایی
رها کن ناز، تا تنها نمانیمکن استیزه، تا عذرا نمانی
جهان اندر گشاده شد جهانیکه وصف او نیاید در زبانی
زهی دریا زهی بحر حیاتیزهی حسن و جمال و فر ذاتی
فتاد این دل به عشق پادشاهیدو عالم را ز لطف او پناهی
ای بانگ و صلای آن جهانیای آمده تا مرا بخوانی
هر روز بگه ز در درآییبر دست شراب آشنایی
مستیان در عربده، رفتند و رفتم گوشهایبا دو یار رازدان و همره و هم توشهای
هله نوش کن شرابی، شده آتشی به تیزیسوی من بیا و بستان بدو دست، تا نریزی
تو برو، که من ازینجا بنمیروم به جاییکی رود ز پیش یاری، قمری، قمر لقایی؟!
ماییم و بخت خندان، تا تو امیر ماییای شیوهات شیرین، تو جان شیوهایی
زین دودناک خانه گشادند روزنیشد دود و، اندر آمد خورشید روشنی
گر مه و گر زهره و گر فرقدیاز همه سعدان فلک اسعدی