دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
آن دل که شد او قابل انوار خداپر باشد جان او ز اسرار خدا
آن شمع رخ تو لگنی نیست بیاوان نقش تو از آب منی نیست بیا
آن کس که ترا نقش کند او تنهاتنها نگذاردت میان سودا
آن لعل سخن که جان دهد مرجان رابیرنگ چه رنگ بخشد او مر جان را
آن وقت که بحر کل شود ذات مراروشن گردد جمال ذرات مرا
آواز ترا طبع دل ما بادااندر شب و روز شاد و گویا بادا
از آتش عشق در جهان گرمیهاوز شیر جفاش در وفا نرمیها
از بادهٔ لعل، ناب شد گوهر ماآمد به فغان ز دستِ ما ساغر ما
از خاک ندیده تیره ایامان رااز دور ندیده دوزخ آشامان را
از ذکر بسی نور فزاید مه رادر راه حقیقت آورد گمره را
افسوس که بیگاه شد و ما تنهادر دریائی کرانهاش ناپیدا
انجیرفروش را چه بهتر جاناز انجیرفروشی ای برادر جانا
اول به هزار لطف بنواخت مراآخر به هزار غصه بگداخت مرا
ای آنکه چو آفتاب فرد است بیابیرون تو برگ و باغ زرد است بیا
ای آنکه نیافت ماه شب گرد ترااز ماه تو تحفهها است شبگرد ترا
ای اشک روان بگو دلافزای مراآن باغ و بهار و آن تماشای مرا
ای باد سحر خبر بده مر ما رادر ره دیدی آن دل آتشپا را
ای چرخ فلک به مکر و بدسازیهااز نطع دلم ببردهای بازیها
ای خواجه به خواب درنبینی ما راتا سال دگر دگر نبینی ما را
ای داده بنان گوهر ایمانی راداده بجوی قلب یکی کانی را
ای در سر زلف تو پریشانیهاواندر لب لعلت شکرافشانیها
ای دریا دل تو گوهر و مرجان رادرباز که راه نیست کم خرجان را
ای دل بچه زهره خواستی یاری راکو کرد هلاک چون تو بسیاری را
ای دوست به دوستی قرینیم تراهرجا که قدم نهی زمینیم ترا