دفتر شعر
۱۹۹۴ شعر در این دفتر
ای سبزی هر درخت و هر باغ و گیاای دولت و اقبال من و کار و کیا
ای شب ، شادی همیشه بادی شاداعمرت به درازیِ قیامت بادا
این آتش عشق میپزاند ما راهر شب به خرابات کشاند ما را
این روزه چو غربا ل ببیزد جان راپیدا آرد قراضهٔ پنهان را
ای آنکه گرفت شربت از مشرب مامستی گردد که روز بیند شب ما
با عشق روان شد از عدم مرکب ماروشن ز شراب وصل دائم شب ما
بر رهگذر بلا نهادم دل راخاص از پی تو پای گشادم دل را
پرورد به ناز و نعمت آن دوست مرابردوخت مُرَقَّع از رگ و پوست مرا
بیگاه شده است لیک مر سیران راسیری نبود به جز که ادبیران را
تا از تو جدا شده است آغوش مرااز گریه کسی ندیده خاموش مرا
تا با تو بوم نخسبم از یاریهاتا بیتو بوم نخسبم از زاریها
تا چند از این غرور بسیار تراتا کی ز خیال هر نمودار ترا
تا عشق ترا است این شکرخاییهاهر روز تو گوش دار صفراییها
تا کی باشی ز دور نظارهٔ ماما چارهگریم و عشق بیچاره ما
تا نقش خیال دوست با ماست دلاما را همه عمر خود تماشاست دلا
جانا به هلاک بنده مستیز و بیارنگی که تو دانی تو برآمیز و بیا
جز عشق نبود هیچ دمساز مرانی اول و نی آخر و آغاز مرا
چو نزود نبشته بود حق فرقت مااز بهر چه بود جنگ و آن وحشت ما
خود را به حیَل درافکنم مست آنجاتا بنگرم آن جان جهان هست آنجا
در جای تو جا نیست به جز آن جان رادر کوه تو کانیست بجو آن کان را
در چشم ببین دو چشم آن مفتون رانیک بشنو تو نکتهٔ بیچون را
در سر دارم ز می پریشانیهابا قند لب تو شکرافشانیها
دستان کسی دست زنان کرد مرابیحشمت و بیعقل روان کرد مرا
دل گفت به جان کای خلف هر دو سرازین کار که چشم داری از کار و کیا